دم در خانه ما !
خیلی عجیب بود. دری که تا به حال کسی جز من و خاواده ام از آن نگذشته بود. می گفتند 15 سال پیش پدر و مادرم رفته بودند. پدر ومادری که من آن ها را ندیده بودم.دو سال بعد برادرم و پنج سال بعد خواهرم نیز رفتند.این طور که می گفتند پیرمردی با ریش و موهای سفید،صاف و بلندی به دنبال آن ها امده بود و آن ها را همراه خود برده بود.نه ....................
حتما" الان هم دنبال من آمده که مرا با خود ببرد. ولی ............
ولی من که نخواسته بودم ، تقاضا هم نداده بودم یعنی از وضع موجودم راضی بودم . نه کمبودی داشتم نه نیازی . نمی توانستم بفهمم.
بعد از رفتن خواهرم کسی حتی دستش هم به در خانه ما نخورده بود. این خاصیت روستای ما بود. در روستای ما این طور که می گفتند جمعیت بسیاری زندگی می کنند یا همان زنده هستند .تفاوت زنده بودن و زندگی کردن را بعدا" فهمیدم . ولی من از این جمعیت بسیار زیاد تا به حال جز برادرو خواهرم و اینک این پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند هیچ کسی را ندیده بودم. حتی چهره خودم را هم ندیده بودم.
اما به طرز عجیبی چهره پیرمرد برایم آشنا می نمود. شاید از بس ازپیرمردی با ریش وموهای سفید،صاف و بلند صحبت کرده بودند که دیگر وجودش در همه کارهای مان به عینه حضور داشت و همه ما چهره او را برای خودمان تجسم کرده بودیم و او سال ها بود که در مغز من زندگی می کرد. ولی هیچ گاه فکر نمی کردم که به این شکل باشد، واقعی باشد یا روزی دنبال من بیاید. شاید بیشتر او را یک افسانه تلقی می کردم.
تا به حال با هیچ کسی هم حرف نزده بودم . در روستای ما همه همین طوری بودند. روستایی که در آن همیشه صدای همهمه و رفتن مردم می آمد ولی نمی دانم چرا من کسی را ندیده بودم برایم هم مهم نبود که کسی را ببینم یا نبینم . آن موقع حتی به ذهنم خطور نمیکرد که بخواهم کسی راببینم و من ایت توانایی را دارم که بتوان ببینم . نمی دانستم کجا می روند فقط می دانستم به همان شهری می روند که اعضای خانواده من رفته بودند.
نه کسی مریض می شد ، نه می مرد، نه غذا می خورد، نه گرسنه می شد،نه دروغ می گفت ،نه نگاه می کرد ، نه گناه می کرد ،نه تشکر می خواست و اصلا" هیچ کس حرف نمی زد .
همه این ها کلماتی بودند که من به تازگی آن ها را شنیده ام .نگاه، گناه، محبت ،دروغ، تشکر،خرافات و حتی غذا . در کوچه خیابان های روستای ما هیچ گاه بیش از یک نفر نبود و من هم هیچ گاه جایی جز خانه خودمان نرفته بودم یعنی نداشتم که بروم .
می گفتندهمه کسانی که پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند با خود برده بود روزی دوباره برمی گشتند و اکثر آنهایی هم که برمی گشتند با روحی کریه، روحیه ای شکسته ، جسمی خسته ، چهره ای زشت ، روانی مجروح ، باطنی زخمی، دامانی کثیف، دلی ناراضی، ناامید، و با کو له باری مملو از لجن برمی گشتند. برای همه معما شده بود که شهری که پیرمردی با ریش و موهای سفید،صاف و بلندی از آنجا می آید کجاست و چگونه است که این همه روی مردم تاثیر می گذارد. چرایش را نمی دانستم ، یعنی هیچ کس نمی دانست، یعنی آنها نمی گفتند، یعنی در روستای ما گفتن معنی نداشت، یعنی کسی با کسی حرف نمی زد ،یعنی کسی نمی خواست حرف بزند و بداند و هزاران یعنی دیگر........
پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند منتظر کسی بود. مطمئنا" منتظر من بود. من کجا رفته بودم . من که جایی را نداشتم که بروم . خودم هم نمی دانم!!
به نزدیکی او که رسیدم او به انتهای مسیرکوچک رفت و برگشتی اش رسیده بود با اندک تامل من او ارام روی پاشنه پا چرخید و رو به طرف من کرد ، با وجودی که مطمئن بودم منتظر من بوده ولی او خیلی بی احساس به من نگاه می کرد گویی اصلا" مرا نمی بیند. آهسته آهسته به طرف من آمد ،خواستم داخل خانه بروم اما نیرویی بیرونی مرا از رفتن منع می کرد ، ایستادم ، با وجودی که داشت به من نگاه میکرد ولی انگار که هیچ چیزی جلویش قرار ندارد. اضطرابی از سرگذشت خوانواده ام و سرنوشت خودم تا اعماق بدنم رخنه کرد و سرمایی سخت و سیاه سرتاسربدنم را به لرزه درآورد.آهسته دستش را بالا آورد. فهمیدم که کار من هم تمام است و دیگر خانه را نمی بینم . نمی دانم چرا هیچ کس نمی توانست در برابر او مقاومت کند. شاید به این خاطر که همه می گفتن تمام مردم روستا را هم همین پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند آورده.از کجا ؟ خدا میداند !! دستش به سرم خورد، چشمانم را بسته بودم و انگار منتظر شلاق های سنگینی بودم که بر بدنم قرار است فرود بیاید، اما نه ،گرمایی را که گویا سالها در انتظارش بودم سلول به سلول بدنم را فرا گرفت و رشته رشته و بند بند بدنم را داغ کرد.بدنم را حالت کرختی همراه با نشئه گی خاصی در بر گرفته بود.چشمانم به سیاهی رفت.
قطرات باران که به صورتم خورد فهمیدم که آسمان هم دلش به حال من سوخته و دارد برای من می گرید.
گویی وجود پیرمرد با ریش وموهای سفید، صاف و بلند را تمام ذرات بدنم حس کرده بود و این موجود عجیب به تمام اندام های بدنم نفوذ کرده بود. با وجودی که هیچ گونه دردی و آزاری نداشت ولی حالتی که در آن لحظات داشتم را دوست ندارم حتی به یاد بیاورم .انگار برق که نه چیزی بالاتر از برق مرا گرفته بود با این تفاوت که نه تنها درد بلکه هیچ احساس دیگری نداشتم. تمام این حالات شاید چند ثانیه طول نکشید ولی احساس ان شاید سالها در تمام بدنم و تاثیر آن درهمه کارهایم هنوز بود.حالت فضایی من چند لحظه بعد تمام شد.من چند ثانیه بعد در حالیکه حدس می زدم ماجرا تمام شده است آرام پلک هایم را ازهم باز کردم . تیغ آفتاب چشمانم را زخم میکرد.من دوباره جلوی در ایستاده بودم. پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند گویی رفته بود.در و دیوار روستای ما نیز تغییرکرده بود. بله من هم به همان شهر موعود آمده بودم . نمی دانم چه حالتی داشتم. یعنی همان موقع هم نمی دانستم چه حالتی داشته باشم ، خوشحال باشم یا ناراحت ، بترسم یا نه؟ حتی نمیدانستم باید چه کار کنم. اندکی بعد چرخیدم و پشت به در ایستادم . شهری جدید با مردمانی جدیدتر. آدم های زیادی در رفت و آمد بودند. با هم حرف می زدند ، راه می رفتند ، دست می دادند، بلند بلند می خندیدند . زنان زیادی از خرید بر می گشتند و با سبد هایی پر از انواع موادغذایی . گاهی مردان هم به آنان حرف هایی می زدند و قهقهه خنده شان به آسمان می رسید . همه اینها مرا به تعجب وا می داشت.چهره مردم برایم جالب بود . برای منی که تا به حال چهره یک نفرحتی خودم را هم ندیده بودم . سعی می کردم انها را به خاطر بسپارم و آن هایی را که با هم شبیه بودند با هم مقایسه می کردم .
نمی دانم چه مدت گذشت تا به خودم آمدم. فکرکنم زیاد گذشته بود ولی نفهمیدم چرا هیچ کس متوجه من نمی شد.مغازه ها باز بودند و جریانی زنده در سراسر شهررواج داشت. شور و هیجانی بر شهر مستولی بود.نمی دانم چرا از این جو خوشم نمی امد.عجب دنیای عجیبی !!
برگشتم . حیران و سرگردان.در خانه ای که برایم آشنا بود با صدای گوشخراشی باز کردم. داخل خانه شدم.وای.......
این که برادر و خواهر من هستند که اینجا توی این خانه بودند. اما با چهره هایی متفاوت. پس این خانه مخصوص خانواده ما بود ! خواهرم بالای تراس ایستاده بود و برادرم درون حیات کیفی زیر بغل داشت و می خواست که به مدرسه برود. اگر خواهرم روسری ولباس های متفاوتی نمی پوشید شاید نمی توانستم که او را با برادرم از هم تشخیص دهم . هر دوی انها موهای تقریبا پیچ خورده و سیاه کم رنگ با تارهای سفید . دماغی متوسط ومتناسب ، گونه هایی برجسته و گوشتی ، ابروهایی که به هم پیوستگی کمی داشت، لبهای کوچک ولی تقریبا ضخیم با چشمانی ریزو خطی شکل. شایدعلیرغم سبزه بودن چهره شان سیمایی دل نشین داشتند. پهنای صورتشان بود که چهره انها را نسبتا زیبا جلوه می نمود. برادرم حدود 13 سال وخواهرم حدود 10 سال سن داشت. نمی دانم این را از روی تاریخی که انها از روستا به شهر امده بودند حدس می زدم یا نه! این تقریبا سن شهری انها بود.
برادرم خداحافظی کرد و از در بیرون رفت . در حالیکه تند می دوید از کنار من رد شد بدون اینکه مرا ببیند از کنارم رد شد. با خودم گفتم خوب شد که من جلوی او نبودم شاید مرا زیر پا می گذاشت.
خواهرم پس از بدرقه برادرم به داخل رفت و از دید من پنهان شد. فرصتی مناسب بود تا بتوانم خانه را براندازم کنم.خانه ای با حیاط نسبتا" بزرگ با درختان بسیار زیادی که همه انها را درختان موی سبزی تشکیل داده بود.این درختان با وجود سبز بودنشان میوه نداشتند. این واقعا" سبب تعجب من شده بود. خانه ای دو طبقه . طبقه اول همکف که فکر کنم احتمالا" یک پله می خورد. طبقه دوم بعدا" که نگاه کردم دقیقا" هفت پله داشت تا به طبقه بالا برسی . پله های طبقه اول و دوم عمود بر هم بودند به طوری که اول پس از بالا رفتن از یک سکو به در اتاق طبقه اول میرسیدی ودر سمت چپ چندین پله تا رسیدن به اتاق طبقه دوم فاصله بود که طی باید می کردی. پنجره های این اتاق ها که بسیار محدود بودند که با شیشه های رنگی کدری پوشیده شده بودند و داخل انها اصلا" مشخص نبود و تارهای درختان مو تمام اطراف انها را پوشانده بود.جلو تر رفتم به پله های طبقه دوم رسیدم. پدرم را دیدم که بر روی طبفه اول چمباته زده بود،زانوهایش را بغل کرده و نشسته بود . آرام از کنار او گذشتم. بدون توجه به من در افکار خود غرق شده بود.از کجا فهمیدم پدرم است؟؟؟؟
یه اتاق طبقه دوم رسیدم. به سمت چپ دوباره پیچیدم . دری چوبی دو لنگه ای آستانه در شده بود. جلوتر رفتم و به آستان در رسیدم. یک لنگه آن باز بود . اتاقی تاریک که نور مختصر خود را از پنجره های بسته خود گرفته بود. نور خورشید خود را به زور از روزنه ها به داخل راه داه بود. موکت رنگ و رو فته و مستعملی بستر اتاق را پوشانده بود. تکه ای از ان را برای مثلا" راحتی با قالی پوسیده ای که بر تن اتاق زار میزد پوشانده بودند. مادرم در بستر زرد و کثیفی خوابیده بود و گاهی آهی که معلوم بود از سر درد نیست می کشید. خواهرم هم کنار او ایستاده بود و به بیرون زل زده بود. با وجود یکه فکر می کردم من مانع دیدن او هستم ولی متوجه من نشد . ناخوداگاه داخل رفتم . همین که پای را به داخل گذاشتم مورد توجه همه شدم انقدر از من استقبال شد که قدرت حرف زدن از من گرفته شد و نتوانستم هیچ حرف ، اعتراض و یا حتی تشکر هم کنم. پدرم بالا امد و به دنبال او برادرم هم داخل اتاق شد.
**********
.... پدر، مادر، برادر، خواهر، رفیق، دوست، حرف زدن ، رفتن، آمدن ،خوابیدن، غذا خوردن و... کلماتی هستند که تازه و اولین باراند که گوشم را می خراشند و برایم نامفهوم اند . هرچه بیشتر به انها فکر می کنم کمتر مفهوم انها را درمی یابم که کیستند یا چیستند؟ سئوالاتی عجیب تر در ذهنم سبز می شوند. پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند کیست؟ دارای چه قدرتی است ما را از روستا به شهر آورده است؟چرا کسی نمی تواند در مقابلش ایستادگی کند؟ قبل از اینکه من در روستا زندگی میکردم کجا بودم؟ پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند آیا کاری جز انتقال ما ندارد؟ قبل ازاینکه حمل ونقل ما را از ان روستای آرام به این شهر پرسرو صدا به عهده بگیردچه کار می کرده است؟ اصلا چرا ما را اورده است؟
چرا ما باید الان با این زندگی جدید در حال نزاع باشیم ؟
زندگی جدید، مکان جدید و دغدغه های نو با ذات و سرشت من سازگازنیستند.این در حالی است که من در شهر قبلی ام آرمان، هدف، انگیزه ای و دغدغه ای نداشتم.دوست داشتن را نمی فهمیدم و اصلا" نیازی هم به ان نمی دیدم. زندگی ساکن و راکد من اکنون دارای ظاهری پرهیجان و روحی شلوغ شده است.خیلی از اطرافیانم با این نوع زندگی خوش هستند وتعدادی در ان غرق شده اند و برا ی خود بساطی را علم کرده و عده ای غافل تراز خود را هم دور خود زیر این سایه ی دروغین جمع کرده اند.انها مثل کبک سر خود را زیر برف کرده اند و هرگاه چیز ناگواری را می بینند راه چاره را عدم مواجهه با ان می دانند. مثل کسی که جسد مقتولی می بیند و میداند که کسی او را کشته ولی چشمان خود را میبندد و از روی ان عبور میکنند. میگویند شاید مرده باشد ولی نمیگویند که شاید بتوان او را زنده نگه داشت اگرچه زنده ماندن نیز شراب گوارایی نیست اما برای تعدادی اری شیرین است. در پشت ظاهری پرهیجان و شاد ، درونی پر از مشغله دارم و نمیتوانم با خودم نیز کنار بیایم.تمرکز برایم امری محال و غیر ممکن شده است.هیچ کس را نمی فهمم و هیچ کس هم مرا نمی فهمد. عده ای مرا علاف ، عده ای دیوانه ، عده ای پشت کوهی ، عقب افتاده ، بی فرهنگ ، بدون تمدن شهر نشینی ،روستایی و... می نامند در حالیکه خودشان هم مثل من هستند و فقط می خواهند خود را گول بزنند.به هیچ چیزی فکرنمی کنند .هم افکار خودم و هم افکار دیگران سوهان روحم شده است. یعنی اگر به خودم فکر کنم آنقدر دور می روم که گم خواهم شد و اگربه دیگران بیاندیشم افسوس می خورم. هر روزی که من در شهر جدید زندگی میکنم دردی تازه بر دردم افزوده میشود.
اطرافیانم بیشتر گرفتار حاشیه ی زندگی شده اند تا متن آن و همان متن داستان زندگی است که داردمرا خفه میکند.هر کاری میکنند اگر دلیلش رابپرسم می گویند چون فلانی کرده یا چون بهمانی گفته پس کار خوبی است و من هم می کنم .
شهر جدید دقیقا" همان خصوصیاتی را دارد که در روستای ما خبری از آن نبود و ویژگی هایی را که روستای ما داشت اینجا ندارد .
در شهر جدید من در خانه ای زنده ام که در نهایت شلوغی و پر سر و صدایی انگار گرد مرده بر روی در ودیوار ان پاشیده باشند و بوی مرگ از همه درزهای ان می آید. اما نمی دانم چرا تنها من این بو را می شنوم.
خانه ای با حیاط بزرگ که تمام وسعت ان را درختان مویی پوشیده اند که تمام برگ های آن ریخته و فقط ساقه های خشک آن باقی مانده بود. در طی این نوزده سالی که من در این خانه بوده ام هیچگاه برگ سبزی روی ان ندیده ام و هیچگاه نیز ندیده ام این درختان ثمر بدهند.با این وجود سال به سال بر طولشان افزوده می شود.سبز نبوده اند ، برگ نداشته اند ،میوه و ثمرنمی دهند ولی رشد میکنند بطوریکه تمام وسعت حیاط خانه را در بر گرفته است و همیشه بر گ های ان در طول این نوزده سال زیر آن ریخته شده است و همیشه هم دست نخورده باقی مانده اند.گویا خانه ای متروکه است.تمام خانه را رنگ قهوه ای پوشانده است و بستر و کف حیاط قابل دیدن نیست.
در این خانه به این درن دشتیتنها دو اتاق دیده ام . اتاق اول که در طبقه اول قرار دارد به نظرم یک پله می خورد دقیقا" یاد ندارم ولی اتاق طبقه دوم به وضوح به یاد دارم که هفت پله می خورد تا به اتاق برسی. بعد ازبالا رفتن از پله اول باید به سمت راست می بپیچی تا به پله های بعدی برسی سپس بعد از بالا رفتن از این پله ها آن طوری که میگفتن دوباره باید به سمت راست بپیچی تا به اتاق طبقه دوم برسی.اتاق طبقه دوم جای پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند است و من هیچگاه وارد این اتاق نشده و آن را ندیده ام. این ها را هم شنیده ام.
پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند را از روزی که این مرا از روستایمان به این شهر اورد دیگر ندیدم تا اینکه وقتی 15 ساله شدم . حتی در این موقع هم او را ندیدم ولی حضور او را به طور خاصی حس می کردم . جالب اینکه الان که می دانم که او در خانه است چهره اورا به یاد نمی اورم.هیچ گاه هم پس از ان بار دیگر قیافه اش را ندیده ام.
دراتاق پایین که من زنده ام جز من سه نفر دیگر زندگی میکنند.دو نفر بالای اتاق طرف پشت خانه که همیشه برای من مرموز شده باقی مانده است زندگی میکنند.یک نفر همراه با من هم پایین اتاقیم. چهره این هم اتاقی هایم برایم خیلی مبهم است نمیتوانم چهره شان را به خاطر بسپارم. فقط به یاد دارم که دو نفر از آنها تقریبا چهره ای دلنشین دارند ولی یک نفر از انها که نمی دانم کجای اتاق
می نشیند کمی کریه است.غیر از این چیزی به یاد ندارم.قسمت بالای اتاق که دو نفر می نشینند جایی است گرم و نرم که راحتی انها را فراهم کرده است. جایی که ما می نشینیم خشک و سرد است.نمیدانم در یک اتاق چرا اینقدر اختلاف دمایی وجود دارد. نهایت اختلاف دمای ممکن را در این اتاق می بینیم.امان از روزیکه باران ببارد ، برف بیاید یا باد بوزد. تحملش اصلا" امکان ندارد .ولی چه کار کینیم که راهی جز قبول این شرایط نداریم . من ویکی از نفراتی که بالای اتاق جا دارد یک زنجیر اهنین با یک گلوله سنگین سیاه به پا داریم !!
این وزنه همراه با زنجیر یه حدی سنگین است که قدرت حرکت را از ما گرفته است . جالب تر اینکه احساس میکنم که این سنگینی روز به روز بیشتر میشود.ادمای بالای اتاق به طور محسوسی از لحاظ لباس با ما اختلاف دارند.لباس هایی زیبا ، گرم و نو ولی ما پیراهن هایی کهنه وپاره داریم ویلاقبا ایم.غذاهایی می خورند که ما دو نفر فقط میتوانیم تصورش را کنیم.غذاهای ما که اگر احیانا" شانس بیاوریم و به ما برسد مختصر و قوت لایموتمان خواهد بود. نمیدانم چرا همه از من یکی دوری میکنند. شاید به خاطر اینکه نه مثل بالا نشین ها ظاهری خوب دارم و نه مثل روبرویی ام ازاد و رها هستم. چند با رخواسته ام حداقل به بهانه اینکه با بقیه حرف بزنم ویا بین انها خودم را جا بزنم زنجیر را از پایم باز کنم ولی نتوانسته ام .یعنی مطمئنم کسی یا نیرویی و بالاخره چیزی نگذاشته که من آزاد شوم. حداقل خوبی من این است که چند بار برای این کار سعی کرده ام ولی نفر دیگری که جز من زنجیروگلوله به پا دارد هیچگاه نخواسته که از دست این زنجیر لعنتی رها شود. البته حق هم دارد .وقتی جایی نخواهد برود چه لزومی دارد که نیرویش را صرف کند. او آنقدر در راحتی و خوشی غرق شده است که دیگر به هیچ چیز فکر نمی کند.
طرف روبروی من نمی دانم چرا از وضع موجودش راضی است. بدبختی ها را براحتی تحمل می کند. اما نه، من هم که تحمل کرده ام ولی تفاوتمان دراین است که من اعتراضی هم اگر داشتم و یا دارم درون خودم می ریزم و دم بر نمی آورم. راضی نیستم.اصلا" چرا باید راضی می باشم ؟
من هم هیچگاه با آنها حرف نمی زنم هیچ کس کاری به کار کسی ندارد.
فقط یک امروزکه نفر زنجیر به پای بالای اتاقی نیست که نفهمیدم کجا رفته است چون جایی را نداریم که برویم ، من با ان دو نفری که بدون وزنه و زنجیر اند دارم حرف می زنم. کمی این حرف زد برایم عجیب است.نمیدانم سر صحبت از کجا باز شده است فکر کنم وقتی انها از اتاق بالا برگشتند با طعنه به من گفتند که تواتاق
نمی پوسی.نمیدانم واقعا نیتشان خیر است یا نه؟
من بالاخره بعد از مدت ها سربسته بودنم به حرف میایم و با وجودی که میدانم ناخواسته میگویم : کجا بودید که این همه نشئه اید؟
نمیدانم کدامیک از انها است که میگوید : مگه ما چند تا اتاق داریم ؟
- من که نمیدانم ، شما ادعای دانایی دارید !
به کسی که پرسیده بود برخورده است . دیگری میگوید : خدا میداند که ما چند تا اتاق داریم معلوم نیست و مطمئنا" اتاق هایی زیادی وجود دارند که همه هم شاید شرایط ما را داشته باشند که احتمالا" آنها هم از ما بی خبرند.
- کسی از شما دیده ؟
- نه هیچ کسی ندیده ولی میگویند هست.
نفر اولی دوباره میگوید : مطمئنا" درهمه این اتاق ها افرادی با شرایط توهستند ولی هیچ کدام مثل تو این همه عزا نمی گیرند .چرا حرف های خند ه دار میزنی؟
- تو که می گویی هیچ کس ندیده از کجا میدانی که مثل من هست . تازه از کجا معلوم که مثلا" انهایی که "عزا" نمیگیرند کار درستی می کنند.
و برایم جای تعجب مانده است که کجای حرف من خنده داراست.
- چرا من دم در نشسته ام ؟
- پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند گفته بالاخره یکی باید دم در بنشیند یا نه ؟
- حالا چرا من ؟
- ....
- حالا چرا زنجیر و گلوله به پای من بسته اند؟
- نه این طور نیست ، پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند میگوید که تو خودت فکر می کنی که زنجیر به پایت بسته اند ولی دراصل چنین چیزی نیست .
وقتی سنگینی ان را به انها نشان می دهم واز انها می خواهم خودشان پایم را حرکت دهند و هزاران دلیل دیگر می آورم می گویند : از کجا معلوم است که اگر تو نداشتی ...
- اصلا چرا مرا از روستایمان به این شهر آورده ؟
- پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند می گوید تا مثل خودم شوید.
- حالا چرا مثل خودش شویم؟
- پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند میگوید تا کسی نگوید این پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند حسود ، خسیس و بدذات است و نمی خواهد که کسی صفات او را داشته باشد.
- تا چه شود؟ کسی نگوید که چه؟ حالا اگر بگوید چه می شود ؟ اصلا چه کسی قرار است بگوید؟ اگر مثلا" مرا از روستایمان نمی آورد چه کسی می خواست بگوید؟ اگر نمی آورد اصلا چنین چیزی به میان نمی آمد ! حالا غیر ازاین چرا این همه ادم که از روستای آرام به این شهر فرسوده و ظاهر فریب آورده نمیتوانند مثل او شوند؟
- .....
- حالا این که این ها را پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند میگوید شما از کجا شنیده اید؟
- می گویند فرد خیلی مهربانی از دم در نشینان که میتوانست بالای اتاق بنشیند ولی خودش اراده کرده بود که دم در بنشیند از طرف پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند آمده بود و مدت کمی بعد خود پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند دنبال او امده و او را با خود برده بود و موقتا کسی دیگر جایگزین او شده بود و به همین منوال همیشه یک نفر از طرف او در اتاق می آمد. از ان فرد مهربان نیز یک سری نوشته باقی مانده که ما تقریبا حرف های خودمان را از ان میگوییم.البته این ها برداشت های ما از این نوشته ها است.
نوشته های جالب و قشنگی است و هرچیزی که گفته است همه مطالب آن بدون آن که یک ذره خردل هم اشتباه در آن راه داشته باشد درست ازآب درمی آید . ولی با این وجود چیزهای عجیبی دربین همین ادم ها وجود دارد :
- چرا این نوشته ها ی پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند با این همه جذابیت طرفداران کمی دارد؟ عده کمی ان را می خوانند و عده کمتری هم به ان گوش می دهند یا عمل می کنند.
- این دیگر از ضعف خودمان است که درسمان را نمی خوانیم.
- شاید...
- شاید چی ؟
- شاید خود پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند نخواهد که کسی انها را ....
- نه اصلا این طور نیست.
- از کجا میدانید؟
- از کجا؟؟
این برای خودشان هم سئوال شد.شاید خود انها هم به ان عمل نمی کردند.
- توی آن چه نوشته شده است؟
- پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند معیین کرده است که همه افراد اتاق به عنوان اجاره بهای این خانه و لوازم اتاق باید روزی چند دفعه بروند و با او صحبت کنند.
- اگر نرویم ؟
- پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند می گوید اگر نیامدید ....
- ..... یعنی چه؟
- ما هم نمی دانیم .کسی تا به حال درک نکرده اگر هم درک کرده دیگر در این خانه نمانده است . واقعا برایمان مبهم است.
- حالا که دوست دارد ما به او سر بزنیم چرا به پای ما زنجیر بسته که نتوانیم ؟
از کجا معلوم که اگر نداشتی به او سر میزدی ؟
- واقعا" مسخره است. چه می توانم بگویم.شما خودتان ندارید و این حرف ها را می زنید. از کجا معلوم که اگر خود شما هم داشتند هم همین حرف های مرا نمی زدید ؟ حالابردارد شاید من هم امدم؟ با بازی کلمات و این همه اگر و شاید دارند با سرنوشت من بازی میکنند.اصلا همین که بدون ان بخواهی بروی یا نروی را هم خود پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند مشخص کرده است. خود شما اگر پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند در رابرویتان ببندد چه طور می خواهید او را ببینید؟
- این دیگر مشکل تو با پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند است.
- دارم از این بحث دیوانه می شوم . همین الان با هر کلمه ای که با شما در حال تکلم و مباحثه ام مثل میخی درون مخ و سرم فرو می رود. مرا با همین حرف های ساده لوحانه به صلیب کشیده اید.
- تو باید خودت بفهمی . نمی بینی هر وقت ما دونفر از پیش پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند می آییم با چه لذتی از مصاحبه یمان حرف میزنیم . خوب تو هم یک بار برو.
- چرا باید بروم؟
- توی این نوشته ها نوشته شده است که من که همان پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند است شما را از ان روستای دور افتاده به این شهر آورده ام . پس شما را از یک جای مرده به یک مکان زنده جابه جا کرده ام د رحقیقت شما را نجات داده ام . پس باید بیایید و باج انتقالتان را بدهید.اگر نیامدید وقتی مدت اقامتتنان در این خانه تمام شد و بردمتان .....هیچ کس هم حق ندارد از خانه بیرون برود یعنی می توانستیم ولی میگفت اگر کسی بیرون برود......کسی حق ندارد به این عکسی که روبرویتان نصب است نگاه کنید و گرنه.... تحمل کنید خودم بعدا" هر وقتی که زمانش فراهم شد به شما عکس می دهم.
- خوب چرا زمان دادن این عکس برای بعضی ها دیر است و حتی به بعضی هم اصلا" عکس نمی رسد. نه یعنی تمام می شود هست ولی به آنها نمی دهند.
- زمانش به افراد بستگی دارد، پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند خودش می داند چه موقع زمان مناسب است.
- زمان ان را هم پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند باید مشخص کند؟
آن هم بر حسب همان امکاناتی که داده است؟ و امکانات را هم ....
- حق نداریم پشت سر پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند حرف بزنیم و گرنه....حق دعوا نداریم اگر دعوا کردیم ......
-اه ، از این همه سریال ..... خسته شدم . همش که شد اگر و اگر و اگر و .... اصلا" چرا آورده که اگر برویم ....چرا من باید با او حرف بزنم که اگر نزنم....او که به قول خودش از سر محبت آورده چرا می گوید باید با او حرف بزنم. چرا "منت" میگذارد. چرا کسی را که به اتاقش نمی آید..... چرا این همه تهدید می کند.
چرا اصلا" عکس را نصب کرده که نگاه کردن به آن برابر ..... است.
- آخه....
سرم داشت اتش میگرفت.کل بدنم گر گرفتهبود و انگاری که فولاد گداخته را بر روی سرم میریختند. اصلا" نمی فهمیدم اطرافم چه کسی هست یا اصلا" کجا هستم.
- آخه چی؟ چرا این زنجیر و گلوله سنگین را به پایم وصل کرده که نتوانم به اتاقش بروم ؟ من باید اجاره چی را بپردازم ؟ من که نه تقاضای اجاره خانه کرده بودم و نه میل داشتم ان خانه خودمان را ترک کنم . اجاره بهای چه چیزی را باید این همه سنگین بپردازم.چرا حداقل یک خصوصیت از آن سه نفر دیگر را به من نداده است ؟ دراین بازی شانس چرا من باید بدون بلیط از همان اول بازنده شوم ؟ چرا دم در سرد ووسنگینی گلوله را باید تحمل کنم ؟
این دونفر که انگار خودشان هم به نوعی از این حالت متاسف بودند ولی مطمئن هستم که خودشان همین حالا که به قولی ناراحتند حاضر نیستند جای من باشند. ارام اسیتاده اند ، سرشان را پایین نگه داشتند و گاهگاهی زیر چشمی به صورات من که از شدت عصبانیت قرمز شده است نگاهی می اندازند. اولی که گویی خود را هم به نوعی مقصر میداند آرام گفت: پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند می گوید که تو.... وسپس مثل اینکه از اینکه مرا خطاب قرار داده بود ناراحت شده است ادامه داد: مثلا" تو حق همین ها را هم نداشتی.
- اصلا" مگر همان روستای قبلی من چه مشکلی داشت که مرا آوردی ومیگویی همین هم از سرت زیادی است. مثل اینکه کسی را نگذاری خانه خودش شام بخورد به مهمانی دعوت کنی بدون رضایت و با زوربیاوری بعد یک نصفه شام به او بدهی و بگویی تو حق همین نصفه شام را هم از منزل من نداشتی. تو که مرا آوردی با اراده خود و انتظارهایی یکسان از همه ما داری پس باید یک جای خوب با شرایط یکسان هم به من بدهی.
دومی که انگار از چیزی ترسیده یک دفعه با تندی و به نوعی به خواهش گفت : بابا یواش نگاه کن فکر کنم خود پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند الان پشت دررد شد فکر کنم صدای مرا شنید اه ممکن است همه کارهای ما را حساب نکند و اجاره خانه را به صورت ..... از ما بگیرد. آه فکرکنم الان پشت پنجره ایستاده است.
اولی که با شنیدن این حرف کمی ترسیده میگوید: راست میگوید فعلا دیگر حرف نزنیم تا بعدا".
من که گویی برایم تفاوت منداشت که پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند بشنود یانه با خنده ای تمسخری گفتم: بله شما هم که فقط هر وقت او میشنوداحترامش را دارید پس این همه احترام فقط به خاطر ترس است.
- نه ....
- من که همه چیز را فهمیدم . او دارد....
-او خودش می داند چه کسی شایسته است و چه کسی نیست.
- آه خدای من. شاستگی بر کدام مدرک . بر اساس نتیجه کدام امتحان ؟ وقتی ما چهار نفر در روستای قبلیمان بودیم وهیچ تفاوتی بین من و تو واو و حتی سنگ نبوده پس تو از کجا شایستگی را کسب کرده ای . نکند ارث پدرت باشد و این شایستگی به تو رسیده است.من با این سرمای زمستان و گرمای تابستان ، با این وزش بادهای سوزناک ، بارش برف های سرد ، باران های شدید و تابش های سوزان خورشید که همه را این جامه نازکم رد میکند با این زنجیر و گلوله سنگین دیگر با چه روحیه ای بالا بروم و او را ببینم ؟ توان راه رفتن را از من گرفته بعد میگوید که هفت طبقه بالا بیا و به من حرف بزن به جای اجاره بهای منزل. اگر من نخواهم در خانه او بمانم باید چه کسی را ببینم؟
الان دیگر هیچ چیز نمی فهمم . دوست دارم تمام اطرافیانم را با دستانم خفه کنم . در این لحظه شاید حتی به اندازه یک جو رحم و دلسوزی در تمام وجود من پیدا نشود. دلم میخواهد از همه کسانی که می بینم انتقام خودم را بگیرم . مکان و زمان برایم نا مفهوم شده اند . می خوام فریادی بزنم که تمام محتویات بدنم از دهانم بیرون بریزد. چون میدانم این فریادهای عادی نمی تواند مرا راضی کند.درونم مسوزد . ارام می نشینم سرم را در دستانم می گیرم. با خود میگویم آیا کسی دیگر هم جزمن این گونه فکر می کند؟ چرا من باید این گونه سرنوشت شومی داشته باشم؟
آن دونفربدون این که دیگر چیزی بگویند یواش در حالی که با خود زمزمه می کنند دارند به طرف جای خود می روند.من هم مانده ام با افکار خرد کننده که تمام هستیم را دارد میخورد.
هرروزیک حرف تازه ، یک درد نو و یک حدیث نوین یه حرف ها ، دردها و احادیثم اضافه میگردد و هر روز یک پوشه جدید سرشار از عقب افتادگی اجاره بهای اسکان ناخواسته در این خانه متروکه بر پرونده من پیوست می گرددو ان را سنگین تر میکند.دیگر اضافه شدن جرم و عقب افتادگی اجاره بها برایم ارزشی ندارد که حتی به آن فکرهم نمی کنم.
مطمئن هستم که این پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند از قدرتی بزرگ برخوردار است که عدم پرداخت اجاره بها برایم گران تمام می شود. و این مجازات ..... هم واقعا" غیر قابل تحمل است .اما نمیتوانتم خودم را راضی کنم که الکی اجاره بها بپردازم. جرات فرار کردن از خانه را هم ندارم .ترس از این ..... و ابهام آن بد جور در من رسوخ کرده است.حاضر به رفتن نیستم . البته به رفتن از طرف خودم ولیکن همیشه منتظر پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند هستم که دنبال من بیاید و بگوید که بیا باهم به روستایتان برویم . اگر چه تا به حال ندیده ام که او حرف بزند.حالا فهمیدم که افرادی که از شهر به روستا برمی گشتند چرا خصوصیاتشان همه عوض می شد.جوانی قشنگ ترین مرحله زندگی همه آدم ها دارد مرا مچاله میکند یعنی مچاله کرده است وروزگار دارد مرا مثل دستمال کاغذی مصرف شده دور می اندازد . از هم اتاقی های بی فکرم حالم به هم میخورد . ازاتاقم فراری ،ازخانه ام متنفر و از شهرم بیزار شده ام. دراین شهر تحمل هیچ منظره ای را ندارم. من هم مثل این خانه شوم متروک شده ام . از شهر فراریم. نمیتوانم خود را درجمع قرار دهم چون در جمع بیشتر احساس تنهایی می کنم ، چون در جمع خودم را تنها می بینم.ولی در تنهایی حداقل یکی خودم و دیگری خودم هستیم . در تنهایی دو نفریم ولی در جمع خودم را گم میکنم و تنها می شوم.شب ها خواب ندارم و روزها آسایش. فکرم یک آن هم ارامش ندارد. دارم کم کم به ....
**********
پسرک یک دفعه با یک حالت نگرانی و ترس پرید. دوست داشت گریه کند ولی نمی توانست. یادش نمی آمد چه بر سرش گذشته فقط انگار میدانست که باید به گونه ای مضطرب باشد و هر لحظه انتظار یک حادثه بد را داشته باشد. فکر این که همه چیز عادی باشد در سرش امکان راه یافتن را هم نداشت .تمام وسایل اطرافش برایش بیگانه می آمد.از همه آن ها بیزار بود ودوست داشت بتواند که همه آن ها را بشکند ولی نای راه رفتن را هم نداشت.روی تخت نشسته بود و به جلوی خود زل میزد. یک دستش را دور زانوهایش که خم شده بودند حلقه زده بود ودست دیگرش را روی سرش گذاشته بود . نمیدانست به چه چیزی فکر میکند. خیس عرق شده بود.با خود میگفت: وای عجب لحظات وحشتناکی را پشت سر گذاشته ام. آیا باور کنم که همه این ها خواب بوده اند؟؟؟
پسرک کوله بار نداشته هایش را جمع کرده بود.از اتاق بیرون آمد هیچ یک از اعضای خوانواده اش نبودند . نمی دانست کجا رفته اند. برایش هم مهم نبود که بداند.صورت زرد و استخوانیش را که موهای پریشانش دور ان را گرفته بودند بالا اورد. دماغ کشیده و کمی بزرگش بالای لب های خشک و ضخیمش قشنگ نشسته بود به طوری که بزرگیش به چشم نمی آمد ولی درهم بودن موهایش بد جورتوی ذوق می زد.گونه های استخوانیش زیر چشم های ریز و کشیده ی معصومش مخفی شده بود . ابروهایی به پیوسته و درهم زیر پیشانی بلندی داشت. موهای صورتش تازه نیش زده بودند.رنگ پوستش سبزه بود.امید از چشمانش رخ بر بسته بود و سیمایی سرد داشت. به هیچ چیزی دلبستگی نداشت. چهره اش مصمم بود و هیچ چیزی پابندش نمی کرد. آهسته تمام حیاط خانه را دید زد. کسی نبود وتنها باد برگ های خشک مو را داشت می برد و کف حیاط داشت معلوم می شد. بعد از دید تمام حیاط خیلی موقر از پله ها پایین آمد. راهش را از میان درختان مو که الان سبز شده بودند وانگارمیوه داشتند گرفت و به طرف در کج کرد.وسط حیاط که رسید برگشت و برای آخرین بار خانه را نگاه کرد همچنان متروکه مینمود . به یاد خواب دیشب افتاد. یک لحظه چشمانش را بست . آه خدای من همان پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند روی تراس جلوی اتاق بالایی ایستاده است و بدون احساس او را نگاه می کند. به خود لرزید ولی آن قدر اراده اش از تصمیمی که گرفته بود قوی بود که به این راحتی متزلزل نمی شد. پایین را نگاه کرد وای عجب روزگاری هنوز او شرش را نکنده بود که یک بدبخت دیگر را در اتاق جایگزین او کرده بودند و سایر هم اتاقی هایش هم همچنان به زندگی یکنواخت خود ادامه می دادند.چشمانش را باز کرد ولی زود برگشت دوست نداشت دوباره به نمای خانه نگاه کند شاید دوباره آن پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند و هم اتقی هایش را ببیند. دوست داشت همه این ها خواب و توهم باشند .اری همه این ها را در خواب می دید ولی الان کجا می خواست برود؟ خودش هم نمی دانست و آیا بر خواهد گشت یا نه؟ این را هم نمی دانست . دوست داشت به روستایشان برود ولی نه آن روستا که در خواب بود و واقعیت نداشت.بالاخره راه افتاد در حالی که تکه های شکسته غرورش و پاره ای له شده دلش را همراه داشت. از در بیرون آمد . خیابان هیچ چیز خاصی نداشت و مثل همیشه و مثل همان روزی بود که او را آورده بودند. در را که بست و برگشت آه......
پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند جلوی در ایستاد بود. خشکش زد . فکر این جا را نکرده بود.دستانش می لرزید. مگر او را در خواب ندیده بود.دهان پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند باز شد . پسرک چشمانش را به دهان او دوخته بود وهر لحظه منظر شنیدن کلماتی عجیب بود . آیا ممکن است که او با زبان مردم عادی حرف بزند؟ ولی کسی تا به حال نشنیده بود.نه اصلا" کسی تا به حال درباره اووحرف زدنش صحبت نکرده بود.شاید میتوانست حرف بزند.اماده شنیدن هر حرف غیر مترقبه ای بود و در ان لحظه هیچ چیزی نمی توانست غیر عادی باشد. در همین فکرها بود که ناگهان پیرمرد با ریش و موهای سفید،صاف و بلند برای اولین بار و با صدایی خشک و رگه دار که تا مغز استخوان را زخم میکرد و روح را می سوزاند گفت: «خیلی وقت است که دم در منتظرتوام پسرم.»
پایان