تبليغاتX
آنیما - داستان امروز
ads

ببین بچه های گلم ما هیچی تو خونه نداریم بخوریم ، باباتون هم که معلوم نیس کجا رفته

ماحتی نون خالی هم نداریم .من می رم ببینم می تونم واستون یه چیزی پیدا کنم، دیگه

سفارش نکنم خودتون می دونید که چی کار کنید درو فقط رو خودم وا می کنید.

- باشه

- من برم؟

- برو مامان داریم از گشنگی تلف می شیم


 - ....الان با چه رویی برم دیگه روم نمی شه صورت زردشونو ببینم به خدا خجالت میکشم

ای خدا این هم شد زندگی واسه ما .....

...در چرا بازه؟

.....وای خدا بچه هام نکنه ....

 - مامان بیا بخور ببین چقد خوشمزه است

 - اینا کجا بودن این همه غذا؟؟

 - مامان مگه خودت اینا رو ندادی آغاهه واسمون بیاره

 - بیا بخور تو خودت هم گشنته

 - آغاهه می گفت کار داری کارت تموم شد؟


.....بزبزقندی یواش با تعجب از خونه بیرون اومد و با دستمال اشکشو ازگوشه چشمش پاک

می کرد از چیزی که دید خشکش زد....

گرگه از دور داشت می رفت با هیکلی نحیف وکیسه ای که تو دستش بود........

 


در

لينك مطلب

چی بگم؟


از برج میلاد و آزادی تا دروازه قرآن و حافظ
همون آنیمای سابقم
اما الان شیرازم و دانشگاه شیراز


....برای ادامه زندگی چیز خاصی لازم نیست
یه اتاق کوچک
چند جلد کتاب
مقداری طناب
یک چهارپایه
و یک دوست خوب ....
جستجو
نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati