سر شب بود.ماه سرش را به طرف کوچه های ما گرفته بود وهمه جا راروشن کرده بود . از
کوچه های گشاد روستا به طرف خانه می رفتم.بوی خاک از دیوار های تمام خانه ای
این روستا می آمد. چون تمام خانه های این روستا از کاه و گل درست شده بود . کف کوچه
ها ، خیابان ها و خانه ها همه از گل پوشیده شده بود.پیرمردی با ریش وموهای سفید ، صاف
و بلندی، با عبایی سفید رنگ که از جلو تا روی مچ های پایش را پوشانده بود ولی از پشت بلند
تر بود و مقداری از آن برروی زمین کشیده می شد ، موهایش را از وسط باز کرده ولی با این
وجود اگر دقت می کردی یک طرفش بیشتر بود ولی از ظاهرش معلوم بود اصرار دارد نشان
دهد که دقیقا از وسط باز شده اند و دو طرفش مساوی است در حالی که زار می زد نامساوی
اند ، صندل هایی سفید رنگ نیز به پا داشت که نوک آن ها از جلوی عبایش بیرون زده بود ،
آهسته آهسته جلوی خانه ما راه می رفت و گویا منتظرکسی بود. حالات صورتش آرامشی
عجیب به طرف مقابل القا میکرد،چشمانی نافذ وبه گود رفته ای داشت .این چشمان پرنور او
که گویا سالهاست روی هم نیامده با مژه هایی دراز و تنک در زیر پیشانی بلندش جای گرفته
بود . نمی توانستم ، یعنی کسی نمیتوانست مستقیم به چشمانش نگاه کند. گونه هایی بزرگ
و افتاده با لب هایی بی رنگ که در میان آن ریش بلند و صافش قایم شده بود حالتی عجیب به
صورتش داده بود.نمی دانم شاید دندان نداشت. چون دهانش را باز نکرد. نه آن موقع بلکه هیچ
گاه بعدا" هم حرفی نزد که دهانش باز شود تا من دندان هایش را ببینم نیازی هم نبود که
ببینم. سایر اعضای صورتش هم که معلوم بود کافی بود ترسی را تا سراسر بدنم وارد کند که
گمانم تا سال ها که نه تا همیشه همه ترس های دنیایی ام از همین ترس منشا" گرفته بود.
صورتش کاملا" بی حس بود طوری که اصلا نمی توانستی تشخیص بدهی الان درچه فکری
است ، چه حسی دارد ، چه می خواهد بگوید یا می خواهد چه کاری کند. صورتی مهتابی و
استخوانی با پیشانی ای بلند . بینی بلند واستخوانی که شکستگی کوچکی نیز در میانه آن
بود ولی با وجود بزرگی با سایر اعضای صورتش تناسب داشت.
دم در خانه ما !