ظاهری زیبا داشت
چهره ای دلفریب
لب هایی آتشین
هولی در درونم شعله می کشد
چشمانم را به خود خیره می کند
لب های سردم ناخودآگاه
نزدیک می شود
صورتش را جلوتر می آورد
face to face
چشمانم امتناع می کند
مویی فاصله است
فاصله ی بین .....
خودم را عقب می کشم
آه ، خدای من....
لب هایم مانده....
چی می توانم کنم؟
هرم وجودش را در سراسر بدنم حس
می کنم
گرمای وجودش سردم کرده است.
عرق ، عرق ، عرق ....
نزدیک تر آمد....
کم ترین فاصله ای که ...
لب های من و لب های او....
.
سردی بوسه ی شیطان و
طعم گس آن هنوز در سلول های بدنم
ریشه دارد
و اثر سیاه لب های سرخش ....
آنقدر خسته ام که
نمی توانم اثر سیاه لب های سرخش
را پاک کنم.
تو میتوانی؟
آیا همه فهمیده اند ؟