تبليغاتX
آنیما
ads

....صدایی آشنا از خواب بیدارم می کند.

 

 چشمانم را به زور باز می کنم . تاریکی فضا چشمان را می زند. با چشمانی نیمه باز به قیافه

 

 شاگرد اتوبوس که با موهای بلند و نامرتب وصورت زمخت بالای سرم ایستاده نگاه می کنم .

 

بدون هیچ حرفی غذا را در دستان سردم می گذارد.

 

 دستی در موهای فرم می برم و با دست دیگرم  بی ذوق غذا را می گیرم .

 

 به اطرافم نگاهی می اندازم . همه با ولع غذا را فرو می برند.

 

 باز هم همان غذای صبح است صبح هنوز آخرین لقمه اش از گلویم پایین نرفته بود که چشمانم 

 

 سنگین شد وخواب ....

 

 خوابی که تا کنون مرا گرفته بود.

 

اشتها ندارم  بخورم.

 

 می دانم با خوردنش دوباره باید بخوابم....

 

به پنجر های پرده زده نگاه می کنم می گویند پشتش خیلی زیباست....

 

....هی فلانی زندگی شاید همین است

 

 

 ولی چرا همین ما همین بقیه نیست .یا شاید من نخواهم زندگیم همین باشد.

 

دیگر حوصله خوردن و خوابیدن را ندارم.....

فکری به سرم می زند....

 

بلند میشوم ....

 

فریاد میزنم....

...

 

...

 

...

 

آهای زندگی بایست .....می خواهم پیاده شوم /

 


در

لينك مطلب

چی بگم؟


از برج میلاد و آزادی تا دروازه قرآن و حافظ
همون آنیمای سابقم
اما الان شیرازم و دانشگاه شیراز


....برای ادامه زندگی چیز خاصی لازم نیست
یه اتاق کوچک
چند جلد کتاب
مقداری طناب
یک چهارپایه
و یک دوست خوب ....
جستجو
نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati