....
چشمانم را به زور باز می کنم . تاریکی فضا چشمان را می زند. با چشمانی نیمه باز به قیافه
شاگرد اتوبوس که با موهای بلند و نامرتب وصورت زمخت بالای سرم ایستاده نگاه می کنم .
بدون هیچ حرفی غذا را در دستان سردم می گذارد.
دستی در موهای فرم می برم و با دست دیگرم بی ذوق غذا را می گیرم .
به اطرافم نگاهی می اندازم . همه با ولع غذا را فرو می برند.
باز هم همان غذای صبح است صبح هنوز آخرین لقمه اش از گلویم پایین نرفته بود که چشمانم
سنگین شد وخواب ....
خوابی که تا کنون مرا گرفته بود.
اشتها ندارم بخورم.
می دانم با خوردنش دوباره باید بخوابم....
به پنجر های پرده زده نگاه می کنم می گویند پشتش خیلی زیباست....
....هی فلانی زندگی شاید همین است
ولی چرا همین ما همین بقیه نیست .یا شاید من نخواهم زندگیم همین باشد.
دیگر حوصله خوردن و خوابیدن را ندارم.....
فکری به سرم می زند....
بلند میشوم ....
فریاد میزنم....
...
...
...
آهای زندگی بایست .....می خواهم پیاده شوم /