ظاهری زیبا داشت
چهره ای دلفریب
لب هایی آتشین
هولی در درونم شعله می کشد
چشمانم را به خود خیره می کند
لب های سردم ناخودآگاه
نزدیک می شود
صورتش را جلوتر می آورد
face to face
چشمانم امتناع می کند
مویی فاصله است
فاصله ی بین .....
خودم را عقب می کشم
آه ، خدای من....
لب هایم مانده....
چی می توانم کنم؟
هرم وجودش را در سراسر بدنم حس
می کنم
گرمای وجودش سردم کرده است.
عرق ، عرق ، عرق ....
نزدیک تر آمد....
کم ترین فاصله ای که ...
لب های من و لب های او....
.
سردی بوسه ی شیطان و
طعم گس آن هنوز در سلول های بدنم
ریشه دارد
و اثر سیاه لب های سرخش ....
آنقدر خسته ام که
نمی توانم اثر سیاه لب های سرخش
را پاک کنم.
تو میتوانی؟
آیا همه فهمیده اند ؟
..... زمان از حركت باز نمي ايستد ،
همه مي خواهند به دنيا سر و سامان بدهند ،
كسي نميخواهد به همسايه اش كمك كند ،
بدون اينكه سرت را در نظر بگيرند ميخواهند از تو انسان بسازند
همه چيز مسخره و ابلهانه است .
..... براي من و تو به عقب باز نميگردد ،
فردايي هم شايد نباشد ،
ما اكنون هستيم ،
با روياهاي در سرداشته
فرصت هاي از دست رفته
و آرزوهاي بي حاصل
.
كاش
فاحشه اي بودم تا گرمي آغوشم را
براي هر كسي كه ميخواست
ارمغان مي آوردم.
هوا سرد است ،
خيلي سرد.
و سياه
كريسمس مبارك
حدود يك سال و انديه كه تو اين وبلاگ داريم قلم ميزنيم.