ببین بچه های گلم ما هیچی تو خونه نداریم بخوریم ، باباتون هم که معلوم نیس کجا رفته
ماحتی نون خالی هم نداریم .من می رم ببینم می تونم واستون یه چیزی پیدا کنم، دیگه
سفارش نکنم خودتون می دونید که چی کار کنید درو فقط رو خودم وا می کنید.
- باشه
- من برم؟
- برو مامان داریم از گشنگی تلف می شیم
- ....الان با چه رویی برم دیگه روم نمی شه صورت زردشونو ببینم به خدا خجالت میکشم
ای خدا این هم شد زندگی واسه ما .....
...در چرا بازه؟
.....وای خدا بچه هام نکنه ....
- مامان بیا بخور ببین چقد خوشمزه است
- اینا کجا بودن این همه غذا؟؟
- مامان مگه خودت اینا رو ندادی آغاهه واسمون بیاره
- بیا بخور تو خودت هم گشنته
- آغاهه می گفت کار داری کارت تموم شد؟
.....بزبزقندی یواش با تعجب از خونه بیرون اومد و با دستمال اشکشو ازگوشه چشمش پاک
می کرد از چیزی که دید خشکش زد....
گرگه از دور داشت می رفت با هیکلی نحیف وکیسه ای که تو دستش بود........