ازوبلاگ
این روزها
که پری های کوچک غمگین سر از آب بالا نیاورده صید می شوند
تور شما هم حکایت خودش را دارد...
به خدا آنقدر لیز خورده ام از حصار دست های شما
و افتاده ام توی همین دریاچه ی کوچک
خانگی مان...
علی کوچیکه هم برای مرواریدهای گردان اویزم تره خورد نمی کند!
آنقدر لاس زده ام با جلبک های ته این حوض
که مثل قورباغه های هزار ساله دچار
دگر دیسی شده ام...
این روزها
که پری کوچک های غمگین..............
۱۸ خرداد
سالگرد تولدم
روزی که زندگی سایه فصل سرد و سیاه بیست ساله اش را برسرم می افکند
من سردم است ،
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار، ای یگانه ترین یار « آن شراب مگر چند ساله بود ؟ »
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند .
چرا مراهمیشه در ته دریا نگاه
می داری؟
من سردم است ،
و از گوشواره های صدف بیزارم ؛
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند....