پريد لبهي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به
راهرفتن.
دخترك
اما لبهي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد.
فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود
اما، يك چيز كاملاً پیدا بود؛
آنها موازي همديگر ميرفتند، با فاصله يك جوي آب از هم. رسيدني در كار نبود،
حتي تا قيامت .
من تابوت که ایرم سر دست تیه کال گوش کو و او لیکه تاکی که ایایه من مال
مو که دلسوز نیاشتم بگه بینم یه کیه کاش دلدار بیونه اثربی کسیه
سر قبر من بیبخت پسینی بنشی تا بوینی که من قبر هنی ایزنه فریاد کسی
اگه ایدوخت و زلفش کفن درسمه غم سهراب کم ایبی و د نیکشت رسمه
گل خنده دیگه روی لبام بازی نمی کنه چه کاری میتونم کنم؟
اشک ها هم دیگر دلم را راضی نمی کند چه کاری میتونم کنم؟
وقتی توی تابوت بر روی دستای دلبر چشم سبز به سوی گورستان می روم
به اون صدای جیغ مانندی که از توی آبادی و خونه ها می آد گوش کن
من که دلسوزی نداشتم بگو ببینم این کیه؟
کاش دلدار بدونه که این همش از بی کسیه
روی مزار من بدبخت غروبی بشین
تا ببینی که هنوز توی قبر کسی زنده اس و داره فریاد می زنه
اگه با تار زلفش کفن پاره شدمو می دوخت
غم سهراب روی دل رستم کم می شد و دیگه اونو نمی کشت
تیه کال نماد دلدار و معشوق در اشعار ماست و چشم سبز محض مورد نظر نیست.