ما بدهکاریم به آنانکه صمیمانه ز ما پرسیدند راستی امروز
چندم مرداد است .
«حسین پناهی»
این پست رو به علت تنبلی یا هر شیز دیگه آنیما اشغال کردم و با اصرار زباد(الکی)
آنیما من این پست رو مینویسم.




اما خوب بازم خیالی نی به موقش همیشه یه حال مشتی بهمون دادی

ا
.فقط خواستم نوشته هات یه حرکتی کرده باشه
به استحضار می رساند می خوام بگم دیگه بسه
تا هر کجا بازی رفته بسه
دیگه خسته شدم
ادامه بازی مال دوستای خوبت
ما نخواستیم
تعالی و کمالت هم مال هم اونا
....
آخه با انصاف بقیه چی واست آوردن و چی واست کردن که من نکردم و نیاوردم
به خودت قسم دیگه خسته شدم از این همه ....
مخلص کلوم
ن می خ ایم
نه زندگیتو نه نعمتاتو و نه شکرتو / قبول؟
نیستیم آقا
ما نیستیم
راستی اصلا منو میشناسه؟
تا الان هر کی دیدی خوشش نیومده یعنی هم بده و هم ساده و بچه گانه است
میدونم
![]()
آه
که نفس سرد هستی
بال و پرمان را شکست
و جز
تفاله ی سیاه زندگی
چیزی برایمان نگذاشته
بوسه سوخته مرگ
خنده را بر لبانمان خشکانیده است
و آغوشی جز آغوش باتلاقی شیطان ما را در بر نگرفت.
به هر طرف که می رویم فقط
زمستان سوزنده و سرمای نافذش نصیبمان می شود
چشمانم را که میبندم
نگاه خریدارانه دلالان کازینو ها را در برابرم می بینم
...
آیا برای همه چنین است؟
آه امروز چقدر سرد بود
آه امروز چقدر تلخ بود
من چه تلخم امروز
ظاهری زیبا داشت
چهره ای دلفریب
لب هایی آتشین
هولی در درونم شعله می کشد
چشمانم را به خود خیره می کند
لب های سردم ناخودآگاه
نزدیک می شود
صورتش را جلوتر می آورد
face to face
چشمانم امتناع می کند
مویی فاصله است
فاصله ی بین .....
خودم را عقب می کشم
آه ، خدای من....
لب هایم مانده....
چی می توانم کنم؟
هرم وجودش را در سراسر بدنم حس
می کنم
گرمای وجودش سردم کرده است.
عرق ، عرق ، عرق ....
نزدیک تر آمد....
کم ترین فاصله ای که ...
لب های من و لب های او....
.
سردی بوسه ی شیطان و
طعم گس آن هنوز در سلول های بدنم
ریشه دارد
و اثر سیاه لب های سرخش ....
آنقدر خسته ام که
نمی توانم اثر سیاه لب های سرخش
را پاک کنم.
تو میتوانی؟
آیا همه فهمیده اند ؟
..... زمان از حركت باز نمي ايستد ،
همه مي خواهند به دنيا سر و سامان بدهند ،
كسي نميخواهد به همسايه اش كمك كند ،
بدون اينكه سرت را در نظر بگيرند ميخواهند از تو انسان بسازند
همه چيز مسخره و ابلهانه است .
..... براي من و تو به عقب باز نميگردد ،
فردايي هم شايد نباشد ،
ما اكنون هستيم ،
با روياهاي در سرداشته
فرصت هاي از دست رفته
و آرزوهاي بي حاصل
.
كاش
فاحشه اي بودم تا گرمي آغوشم را
براي هر كسي كه ميخواست
ارمغان مي آوردم.
هوا سرد است ،
خيلي سرد.
و سياه
كريسمس مبارك
حدود يك سال و انديه كه تو اين وبلاگ داريم قلم ميزنيم.
سر شب بود.ماه سرش را به طرف کوچه های ما گرفته بود وهمه جا راروشن کرده بود . از
کوچه های گشاد روستا به طرف خانه می رفتم.بوی خاک از دیوار های تمام خانه ای
این روستا می آمد. چون تمام خانه های این روستا از کاه و گل درست شده بود . کف کوچه
ها ، خیابان ها و خانه ها همه از گل پوشیده شده بود.پیرمردی با ریش وموهای سفید ، صاف
و بلندی، با عبایی سفید رنگ که از جلو تا روی مچ های پایش را پوشانده بود ولی از پشت بلند
تر بود و مقداری از آن برروی زمین کشیده می شد ، موهایش را از وسط باز کرده ولی با این
وجود اگر دقت می کردی یک طرفش بیشتر بود ولی از ظاهرش معلوم بود اصرار دارد نشان
دهد که دقیقا از وسط باز شده اند و دو طرفش مساوی است در حالی که زار می زد نامساوی
اند ، صندل هایی سفید رنگ نیز به پا داشت که نوک آن ها از جلوی عبایش بیرون زده بود ،
آهسته آهسته جلوی خانه ما راه می رفت و گویا منتظرکسی بود. حالات صورتش آرامشی
عجیب به طرف مقابل القا میکرد،چشمانی نافذ وبه گود رفته ای داشت .این چشمان پرنور او
که گویا سالهاست روی هم نیامده با مژه هایی دراز و تنک در زیر پیشانی بلندش جای گرفته
بود . نمی توانستم ، یعنی کسی نمیتوانست مستقیم به چشمانش نگاه کند. گونه هایی بزرگ
و افتاده با لب هایی بی رنگ که در میان آن ریش بلند و صافش قایم شده بود حالتی عجیب به
صورتش داده بود.نمی دانم شاید دندان نداشت. چون دهانش را باز نکرد. نه آن موقع بلکه هیچ
گاه بعدا" هم حرفی نزد که دهانش باز شود تا من دندان هایش را ببینم نیازی هم نبود که
ببینم. سایر اعضای صورتش هم که معلوم بود کافی بود ترسی را تا سراسر بدنم وارد کند که
گمانم تا سال ها که نه تا همیشه همه ترس های دنیایی ام از همین ترس منشا" گرفته بود.
صورتش کاملا" بی حس بود طوری که اصلا نمی توانستی تشخیص بدهی الان درچه فکری
است ، چه حسی دارد ، چه می خواهد بگوید یا می خواهد چه کاری کند. صورتی مهتابی و
استخوانی با پیشانی ای بلند . بینی بلند واستخوانی که شکستگی کوچکی نیز در میانه آن
بود ولی با وجود بزرگی با سایر اعضای صورتش تناسب داشت.
دم در خانه ما !
ببین بچه های گلم ما هیچی تو خونه نداریم بخوریم ، باباتون هم که معلوم نیس کجا رفته
ماحتی نون خالی هم نداریم .من می رم ببینم می تونم واستون یه چیزی پیدا کنم، دیگه
سفارش نکنم خودتون می دونید که چی کار کنید درو فقط رو خودم وا می کنید.
- باشه
- من برم؟
- برو مامان داریم از گشنگی تلف می شیم
- ....الان با چه رویی برم دیگه روم نمی شه صورت زردشونو ببینم به خدا خجالت میکشم
ای خدا این هم شد زندگی واسه ما .....
...در چرا بازه؟
.....وای خدا بچه هام نکنه ....
- مامان بیا بخور ببین چقد خوشمزه است
- اینا کجا بودن این همه غذا؟؟
- مامان مگه خودت اینا رو ندادی آغاهه واسمون بیاره
- بیا بخور تو خودت هم گشنته
- آغاهه می گفت کار داری کارت تموم شد؟
.....بزبزقندی یواش با تعجب از خونه بیرون اومد و با دستمال اشکشو ازگوشه چشمش پاک
می کرد از چیزی که دید خشکش زد....
گرگه از دور داشت می رفت با هیکلی نحیف وکیسه ای که تو دستش بود........
- زندگی همچنان ادامه دارد و روز به روز بی رنگ تر می شود.
- الان خونه ام گرماش الان دیگه غیر قابل تحمله
- دیر شده ولی روز مادر مبارک
- مرگ عزیزان خیلی سخته
- شاید تا چند وقت نتونم به کسی سربزنم ولی ما رو فراموش نکنید
-.....
- به جرم زنده بودن همه هستی رو باختیم
-....
....
چشمانم را به زور باز می کنم . تاریکی فضا چشمان را می زند. با چشمانی نیمه باز به قیافه
شاگرد اتوبوس که با موهای بلند و نامرتب وصورت زمخت بالای سرم ایستاده نگاه می کنم .
بدون هیچ حرفی غذا را در دستان سردم می گذارد.
دستی در موهای فرم می برم و با دست دیگرم بی ذوق غذا را می گیرم .
به اطرافم نگاهی می اندازم . همه با ولع غذا را فرو می برند.
باز هم همان غذای صبح است صبح هنوز آخرین لقمه اش از گلویم پایین نرفته بود که چشمانم
سنگین شد وخواب ....
خوابی که تا کنون مرا گرفته بود.
اشتها ندارم بخورم.
می دانم با خوردنش دوباره باید بخوابم....
به پنجر های پرده زده نگاه می کنم می گویند پشتش خیلی زیباست....
....هی فلانی زندگی شاید همین است
ولی چرا همین ما همین بقیه نیست .یا شاید من نخواهم زندگیم همین باشد.
دیگر حوصله خوردن و خوابیدن را ندارم.....
فکری به سرم می زند....
بلند میشوم ....
فریاد میزنم....
...
...
...
آهای زندگی بایست .....می خواهم پیاده شوم /
ازوبلاگ
این روزها
که پری های کوچک غمگین سر از آب بالا نیاورده صید می شوند
تور شما هم حکایت خودش را دارد...
به خدا آنقدر لیز خورده ام از حصار دست های شما
و افتاده ام توی همین دریاچه ی کوچک
خانگی مان...
علی کوچیکه هم برای مرواریدهای گردان اویزم تره خورد نمی کند!
آنقدر لاس زده ام با جلبک های ته این حوض
که مثل قورباغه های هزار ساله دچار
دگر دیسی شده ام...
این روزها
که پری کوچک های غمگین..............
۱۸ خرداد
سالگرد تولدم
روزی که زندگی سایه فصل سرد و سیاه بیست ساله اش را برسرم می افکند
من سردم است ،
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار، ای یگانه ترین یار « آن شراب مگر چند ساله بود ؟ »
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند .
چرا مراهمیشه در ته دریا نگاه
می داری؟
من سردم است ،
و از گوشواره های صدف بیزارم ؛
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند....
به ماه !
به دست خیره نشو ... ماه را دریاب !!
.....
به ماه که نگاه کردم تصویری جز دست او نبود.........
پسرک ؛ پسرک توی خودش فرورفته بود .
پرنده ؛ پرنده روی پنجره نشسته بود .
موهای فر ؛ پسرک دستش را توی موهای فرش برد .
آواز ؛ پرنده آواز خواند .
فکر ؛ پسرک فکری کرد .
تصمیم ؛ پسرک تصمیمی گرفت .
رفت ؛ پسرک به طرف پنجره رفت .
فقط ؛ پسرک می خواست فقط مال خودش باشد .
ترس ؛ پرنده اما ترسیده بود .
ادامه ؛ . . .
شما با ادامه برام جمله بسازید.